خرید بک لینک

اون بچه ! ترسیده بود مچاله شده بود تو خودش و با همه وجودش اشک می ریخت و به خدا التماس میکرد با هر صدای ورق زدن کاغذها بیشتر مچاله میشد تب کرده بود از ترس .

کاش اونقدر قدرت داشتم که بغلت کنم و نزارم کسی اذیت ات کنه.

کاش خدا جای من بغلت کنه اونقد محکم که دیگه از هیچی نترسی.

برچسب: نویسنده: نیما صادقی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 12:50

یا می شکند یا می شکاند یا فرو می ریزد یا فرو می نشاند چاره ای حز سکوت هم مانده آیا؟

برچسب: نویسنده: نیما صادقی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 12:50

به اصرار رفتم بغلش چون مریض بود و نمیخواست بیشتر از این مریض ام کنه اما بعدش جوری بغلم کرد که همه اندوه این چند روزه رو فراموش کنم.

برچسب: نویسنده: نیما صادقی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 12:50

یک روز دیگر هم گذشت بدون تو!

برچسب: نویسنده: نیما صادقی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 13:45

تو راه برگشت بودیم شب و بارون بود یه داروخونه شبانه روزی پیدا کردیم رفت باند بخره گچ پام اذیت ام میکرد برگشت با دو تا باند و بهار نارنج کنارش .

برچسب: نویسنده: نیما صادقی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1402 ساعت: 22:19

صفحه بندی